|
براي عاشقان خزان ديده |
|
بيگانه وار مانديم، در کنج خلوت خويش اين است رسم عشاق، در بزم خود پرستان |
این جاده ها که به تو نمی رسد می دانم بیهوده است این همه سال چشم گذاشتن شاید که بیایی که خبری از بنفشه بهار بیاوری از شکوفه سپید ماه این جاده ها که به تو نمی رسد می دانم این کوره راها این روزها این سالها هیچ کدام به تو ختم نمی شود
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/25ساعت 22:38 توسط حامد |
شبا وقتیکه تنهائی بیا همراه دلتنگی _میپیچه باز صدای پات بروی پله
سنگی _به فکر اینکه برگشتی دلم میاد به پیشوازت _خیالت
قامتت اونجاست _نگاهم میکنه
نازت _ دلم از روی نومیدی میگه
او نیستی و نالات _ یه عمره که تو رو
خواستن تو گفتی از محالات..........
گریه نکن دیگه فایده نداره
+ نوشته شده در جمعه 1389/11/29ساعت 15:24 توسط حامد |
روی دیوار دلم حک میکنم نام زیبای تو را با یک قلم این قلم باشد نگاهم عشق من جوهرش هم اشک چشم عاشقم یاد تو
ارامش روح وروان ان نگاهت اتشی بر جانمان سوختم از عشق تو پروانه وار با نگاهی بر دلم اتش بیار لرزش دل سبب به تلاطم انداختن چشمه های اشك
در گوشه چشم می شود، قطره های زلال و پاكی كه از هر چشمه ای در دنیا پاك تر است.
انسان فقط در زمان شكسته شدن اشك می ریزد، چه اشك غم باشد و چه اشك شوق.
زیباترین لحظه و با شكوه ترین
مواقع، زمانی است كه یك انسان با اشك ریختن تواضع و فروتنی را نشان می
دهد.
رسیدن به
محبوب، از دست دادنش، ترس از خداوند، به دنیا آمدن، از دنیا رفتن، درد اندام ها و
خواستن خواسته های مادی و معنوی، مشك های اشك را می زند و اشك در محیط چشم لایه می
بندد. حال تلنگوری لازم است تا این محیط را بشكند تا اشك متولد شده و بر روی گونه
سرازیر شود و بر روی لب بمیرد.
اشك شكستن درون انسان در مقابل
امیال برونی است، اشك خالی شدن انسان از بارهای درونی است، اشك بلور متبلوری است كه
از دل تراوش شده و مروارید ذهن انسان است
امروزه انسان ها كمتر اشك می ریزند،
از اشك به دور شده اند، چون عشق درونی انسان كمرنگ شده است. انسانیت به یغما رفته
است، دل ها كدر شده، مكانیزم های تولید اشك قفل شده اند.
بیاییم اشك ریختن را تمرین كنیم، دل
ها را صاف كنیم، امروزه ما به یك لایروبی دل محتاجیم. اشك یك لایروب قوی است به
شرطی كه از دنیای شلوغ و پر سر و صدا كناره بگیریم و با عینك مخصوص به دنیا نگاه
كنیم. اشك ها را هدایت كنیم و به اشك به عنوان یك میراث عشق
بنگریم.
اشك در چشم
تو لرزید ماه بر عشق تو خندید
ای اشك نگاه خسته ام را دریاب این
چشم به خون نشسته ام را دریاب
از زندگی ام فقط تو ماندی اشك این
عمر زهم گسسته ام را دریاب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/07/14ساعت 19:32 توسط حامد |
اشکهایم را پذیرا باش اضطرابم را پذیرا باش سقوطم را پذیرا باش وقتی برگی رو زمین می افته حس می کنم گریه ی بی صداشو حس می کنم چی می گذره تو قلبش وقتی می بینه مرگ لحظه هاشو آخه منم یه برگ خشک و زردم که بی صدا یه عمره گریه کردم
آنگاه که سجده بر خاک تو می زنم
آنگاه که حجم خاک دیواریست بین بودن و نبودن
آنگاه که پر می کشم تا آسمان تو
آنگاه که حجم خاک جسمم را گرو می گیرد
تا بداند که در آغوش تو آرام می گیرم
که نیاموختی ام هر فرازی را فرودیست
ایستاده ای اما جای خالی ات خالیست
و تنها کلامم بعد از تو باز هم
تنهاییست
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/07/08ساعت 15:32 توسط حامد |
با کوله باری ازغم بار سفر رو ببندم ، خسته از این زمونه دل به کسی نبندم ، دنیا بهانه هست و دریغ از من ملامت ، فریاد گریه دارم حتی اگه بخندم هوای تو هنوزم به سرم هست ز عاشق بودن تو خبرم هست یه روزی از همین روزا بهونه تو رو دارم ، یه عالمه نگفتنی هوای خونمو دارم هوای شهر و کوچه مو که عشق از آنجا پا گرفت به انتظار نشستنو رسیدن تو رو دارم هوای تو هنوزم به سرم هست ز عاشق بودن تو خبرم هست یه روز بیام به دیدنت میخوام باهات حرف بزنم میخوام بگم دوست دارم از ته دل داد بزنم میخوام بگم که زندگی با بودن تو جون گرفت خیال نکن که بعد تو کسی تو قلبم جا گرفت از میخوام که بگذری از همه گذشته هام تو این دیار بی کسی فقط توئی موندی برام
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/07/01ساعت 13:11 توسط حامد |
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ... انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی ! تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد! تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛ هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... ! برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد
+ نوشته شده در جمعه 1389/06/26ساعت 13:31 توسط حامد |
تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است... دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد ! درد هایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد٬ دوری از تو حسرتی عمیق به قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهای دردناک داغ ستم پوشاند . دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش ٬ برای داشتنش داشتم. دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسانی که دوستشان دارم کنده شوم . در انسوی مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نیست ٬ به اتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند . رنجی انچنان زندگی مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهای مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهای مرا زنجیر کرده است که نفسهایم نیز از میان زنجیر ها به درد عبور می کنند . . . دوست داشتن تو چنان تاوان سنگینی داشت که برای همه عمر باید آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم . همه عمر ٬ داغ تو بر پیشانی و دلم نشسته است و مرا می سوزاند . تو
نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچیدی که هرگز از آن بیرون نیایم. . . آنقدر
دلتنگ دوریش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خویشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستیم را خوره بی کسی و تنهایی می جود . . . به او نگاه می کنم ٬ به او که چون بهشت بر من می پیچد و پروازم می دهد . به او که لبهایش از اندوه من می لرزند . به او که دستهای نیرومندش ٬عشقی که سالها پیش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من می نوشاند . . . . . به او که چشمهایش در عمق سیاهی می خندید و دنیایم را ستاره باران می کرد. به او که باورش کردم و دل به او باختم به او که دلم می خواهد در آغوشش چشمهایم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روی دنیا بازشان نکنم . به او که تکه ای از قلب مرا با خود خواهد برد به
او که مرزهای سرنوشت ٬ سالها پیش دوریش را از من رقم زده است. سراسر
زندگیم را اندوهی پر کرده است که روزها و ماهها از این سال به سال دیگر
آنها را با خود می کشم و میدانم که زمان ٬ شاید زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد
ولی هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت این دیوار شیشه ای نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند . لبهایش لرزش لبهایم را نوشید و دستانش ترس تنم را چید و نفسهایش برگهای رنگین خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/06/21ساعت 11:1 توسط حامد |

عجب دنیاییه ، هر کس مشغول کا رخودشه ، هر کس به فکر خودشه ،
هیچ
کس پیدا نمیشه یه ساعت بیاد بنشینه پای درد دلت ، هر کس از دستش بر اومده
دلت رو شکسته و دلت پر از درد شده و تو به شدت احساس تنهایی می کنی یه سنگ
صبور می خواهی که حرفای ساده ی دل تنگت رو بشنوه اما کسی پیدا نمیشه دردات
هی رو هم تلنبار میشه ، همین طور عقده ها تو دلت جمع میشه ، خدایا من ازت
چیزی نمی خوام ، من فقط یه همزبون می خوام که درکم کنه و سنگ صبورم باشه ،
خدایا ! مولا علی هم با اون عظمتش بعد از زهرای عزیزش ، کسی رو هم که پیدا
نمی کرد می رفت درد دل هاش رو به چاه می گفت ، منم آدمم ، منم احتیاج دارم
، تو همین شرایط بد ِ روحی هستی که پا می ذاری تو دنیای نت ،اینجا باید
خیلی مواظب خودت باشی ، چون با یه کلیک ساده رو لینکی که نباید کلیلک کنی
می تونی خدا رو به خشم بیاری ، اما خب تو همین محیط آدمهای خوب هم کم
نیستند ، خیلی اتفاقی یکی مثل خودت رو پیدا می کنی ، یکی که مثل تو از درد
بی همزبونی و تنهایی پناه برده به چت ، تو دلت یه ذوقی پیدا میشه ، شروع
می کنی به چت کردن ، یه روز ، دو روز ، هر روز ، هر روز ، کم کم داری از
اون افسردگی نجات پیدا می کنی ، این همون همزبونیه که همیشه آرزوش رو
داشتی ، فکر و ذکرت میشه حرف زدن با اون ، فردا چی بگم ، پس فردا در مورد
چی صحبت کنم ، کم کم بهش عادت می کنی ، بعد وقتی شناخت بیشتری حاصل میشه
اعتماد می کنی و درد دلات رو بهش میگی ، داره حالت خوب میشه ، دیگه احساس
تنهایی نمی کنی ، اما زیاد خوش خیال نباش این آرامش قبل از طوفانه . تو
یادت رفته که آدمی ، دل داری و آدمی اگر با یه سنگ هم یه مدت یه جا بمونه
بهش عادت می کنه و بهش یه انس و الفتی پیدا می کنه ، چه برسه به اینکه یه
مدت با یه آدم مثل خودت که دل داره و می تونه احساساتت رو به جوش بیاره
دمخور باشی ، شک نکن که بالاخره بهش وابسته میشی نه بیشتر از اون
بالاخره بهش دل بسته میشی ، وای به روز دلت قبل از اینکه بفهمی عاشقت کرده
، حالا اگه طرفت جنس مخالف باشه روزگار با تو بازی سخت تری می کنه . خدایا
من باید چیکار می کردم من فقط واسه دل تنگم یه همزبون می خواستم ، آخه این
چه تقدیریه ؟
خدا : بنده ی من یادت رفت اگه خواسته ای داشته باشی و از راهش به خواستت نرسی از بیراهش اصلانمی تونی برسی .
ای وای برمن ، چه دیر به خودم اومدم ، حالا من موندم و یه کویر تنهایی چه کنم
که هنوز دوسش دارم و نمی تونم فراموشش کنم و هنوز دلم براش تنگ میشه .
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/06/18ساعت 1:43 توسط حامد |
پنداشتی آتش عشقی كه در دلم افروختی، به نیستی خاموش می شود؟ یا كه پنداشتی من عروسك بچگی های توام كه فقط تو عاشقش باشی؟ گفتارم را به درد و نفسهایم را به آْه آمیختی نامت را به باد و خاطره ات را به یاد می سپارم تو را به سرنوشت،تو بنیادم را به غم،یا تو ندانستی كه عشق من، نه هوس كه تجلی رویای وفای بی ریای تو بود؟پنداشتی خرمن هستی ام را به باد فنا داده ام، كه به جرقه ای خاكستر كنی؟
تو دستان آزمند مرا ندیدی كه ملتمسانه بسوی تو دراز شده بود؟
تو ندانستی كه دستان سرد من جویای گرمی تپش های قلب تو بود؟
تو ندانستی كه اشك من در پی سودای سیه چشمان زیبای تو بود؟
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/06/14ساعت 5:5 توسط حامد |
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هماتاقيش روي تخت بخوابد آنها ساعتها با يكديگر صحبت ميكردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند. هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مينشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره ميديد براي هماتاقيش توصيف ميكرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه ميگرفت. اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميكرد ، هماتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكردروزها و هفتهها سپري شد. يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند. مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او ميتوانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند. در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هماتاقيش را وادار ميكرده چنين مناظر دلانگيزي را براي او توصيف كند. پرستار پاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نميتوانست ديوار را ببين.
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/06/09ساعت 15:15 توسط حامد |
کوچه های روزگار کودکی را به یاد داری؟ آن بازیها،آن دوست ها و آن همسایه ها پدر و مادر جوان،بی غمی ها،فارغبالی ها، قهقهه ها و شادیها ای وای...!چه ها و چه ها...! اگر مایلی،با من به آن روزگاران سفر کن...
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/06/07ساعت 13:47 توسط حامد |

مرد و زني کنار پنجره رو به پاييز نزديک هم نشسته بودند.
زن گفت:تو را دوست مي دارم.تو همواره زيبا و خوش تيپ و خوش پوش بوده اي...
مرد پاسخ داد:من نيز تو را دوست مي دارم.تو انديشه اي زيبا و دل انگيز..و چون ترانه جاودانه روياهايم بوده اي..
اما زن با ترشرويي از او روي گردانده و گفت:
آقاي محترم...مرا تنها بگذار...همين حالا!من نه انديشه هستم و نه چيزي که درروياي شما مي گذرد.من يک زن هستم و دلم مي خواست آرزو مي کردي همسرت..و مادر فرزندان آينده ات باشم...
بدين گونه آن دو از يکديگر جدا شدند.
مرد به خود گفت:بنگر که روياي ديگر غبار شد.
و زن گفت:خوب شد...چه مردي بود که مرا غبار و رويا مي شمرد؟...
+ نوشته شده در جمعه 1389/06/05ساعت 0:24 توسط حامد |
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه
دارد.جمعيت زيادي جمع شدند.قلب او كاملا سالم بودو هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود.پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند...
مرد جوان در كمال افتخار و با صداي بلندتر به تعريف از قلب خود مي پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:
اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند.قلب او با قدرت تمام مي تپيد. اما پر از زخم بود.قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود, اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودندو گوشه هاي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود...
.مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيبا تري دارد...
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كردو خنديد و گفت :
تو حتما شوخي مي كني؟ قلبت را با قلب من مقايسه كن,قلب تو تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.
پيرمرد گفت:درست است.قلب تو سالم به نظر مي رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم...
مي داني هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام.من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده,قرار داده ام.اما چون اين دو عين هم نبوده اند.گوشه هايي دندانه دندانه بر قلبم دارم كه برايم عزيزند.چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند...
بعضي وقتها بخشی از قلبم را به كساني بخشيده ام ,اما آنها چيزي از قلب خود را به من نداده اند اينها همين شيارهاي عميق هستند گر چه درد آورند,اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي باز گردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام پر كنند پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي در چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد .در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت.از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد.پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را در جاي زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد,سالم نبود اما از هميشه زيباتر بود...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/06/03ساعت 0:47 توسط حامد |
ديروز نگاهی را به رنگ آبی و به قيمت عشق فروختم ديروز ترس را به رنگ آبی عشق می ديدم و درونم را انکار می کردم ترس از آبی ديدن عشق ، ترس از آبی بودن عشق و يا ترس از عشق به هر حال عشق را آبی ديدم و عاشقانه آبی بودن را احساس کردم احساسی که رنگهايش همه و همه به آبی ختم می شد و در انتها آبی را صادقانه مجسم می کرد ديروز عشق را ميزبان بودم و بی خبر از ميهمانی عشق مهمان آبی بودم و بی خبر از ميزبانی عاشقانه ام آبی را به قلب خود ميزبان بودم و او مرا در چشم هايش مهمان کرده بود عاشقانه سفر می کردم و آبی عشق را به اشکهايم باور داشتم من به سوی آبی بودم و عشق به سوی من آبی را انتظار می کشيدم و به اميد عشق باز می گشتم وداع نزديک بود و آبی دورتر از عشق آبی را تسليم بودم و پذيرای عشق و امروز عشق را به ميهمانی وداع آبی دعوت می کنم
+ نوشته شده در دوشنبه 1389/06/01ساعت 0:31 توسط حامد |